در خوابم،
اما نه خواب شبانگاهیِ تن،
که خوابیست ژرفتر از زمان،
جایی میان بودن و نبودن.
میان خیالها،
بدنی بر خاک افتاده،
و من،
در هزار آینه میگردم،
دنبال خودی که هنوز نیافتهام.
گفتند:
«ای بابا، خواب دیدی!»
و خندیدند...
اما من گریستم
بر جهلی که خواب را حقیر شمرد،
و رویا را بازیچه دانست.
کاش میدانستند
که این خواب،
واقعیتیست پنهان در لفافهی نور،
و هر قدم در این خیال،
قطرهایست از دریای حقیقت.
من مردن را
بیداری میبینم،
و این دنیا را
سایهای از نوری دوردست.
پس اگر روزی دیدی
بدنم خاموش شد،
مبادا بگویی: "او رفت."
بگو:
"او بیدار شد."