من سالهاست پای در نشسته ام
کوله باری ندارم سبک و آماده نشسته ام
گفته بودی برای پرواز خواهی آمد
من با لباس پرواز نشسته ام
بس خیره گشتم به آسمان چشمانم تار شد
تو که بدقول نبودی بگو پس چه شد
دل من فهمیده لذت پرواز را
لذت جدایی از تن شوق آغاز را
شب دلم سخن گفت و گریه کرد
گفت میداند چگونه بی تو پرواز کند
من ترسیدم از طرز سخن گفتن او
از شوق رهایی و دریدنم به دست او
گفتم باش تا شبی دیگر در انتظارش
گر باز نیاید بیا پرواز کنیم در امتدادش